تبليغاتX
 شعر و غزل خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی ، نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی ، من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم ، که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی ، بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را ، تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی ، مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند ، میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی

دریا پر از تکرری از جزر و مد شده


از تیررس چشم شما عشق رد شده

چشمم دچار وسوسه ات تا ابد شده

صدها هزار دانه از آن سیبهای سرخ

در زیر پای قطره ی باران لگد شده

درگیر در خسوف زمین ریشه ی گناه

دریا پر از تکرری از جزرومد شده

امشب ببین نجیب ترین دختر زمین

حالش از این تکثر مرداب بد شده

حافظ درون قبر خودش ضجه می زند

شعر هزار ساله ی من را بلد شده



 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت


قیامت

 

دوباره تخم کبوتر فسیل خواهد شد

حریم کعبه پر از رد فیل خواهد شد

به جان دختر مغرب  فرشته ی شرقی

دو بال زرد قشنگش علیل خواهد شد

زتند باد حقیقت بروی مزرعه ها

جناب حضرت قابیل اصیل خواهد شد

کنار بیرق اهرام در ثلاثه ی مصر

دوباره صحبت موسی و نیل خواهد شد

درون معبد هندوست حضرت بودا

جهان به رسم تفکر دخیل خواهد شد

به شرق و غرب جهان بوی عود می پیچد

صدای سربی دنیا طویل خواهد شد


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 7:57 موضوع | لینک ثابت


مرا تو به اعجاز عشق انسان کن

 

مرا به خانه سبز جوانه مهمان کن

شب سیاه مرا از ستاره تابان کن

و در طلیعت خاموش گرم تابستان

مرا امید رسیدن به آب باران کن

به کوهپایه ببر خلوت درونم را

کنار زورق خورشید نیمه عریان کن

درون بینی من بوی خاک می پیچد

مرا تو به اعجاز عشق انسان کن

بگیر دست مرا در تمام بعدالظهر

وتنگ تنگ در آغوش خویش  پنهان کن

 


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


و خدا بر همه اثر گذاشت

 

روی پیشانیم ضربدر گذاشت

برلب آینه  چشم تر گذاشت

عصر بود و حصار ثانیه ها

و خدا  ، بر همه اثر گذاشت

دانه سیبی به دست بابا داد

اسم آن را خیر و شر گذاشت

از میان فرشتگان  جهان

دو نفر را برای هر نفر گذاشت

چشم خورشید بر عدم واکرد

آخر شب دم سحر گذاشت

بشر و میوه های ممنوعه

دل غافل و بی خبر گذاشت

 


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت


من سعی میکنم که خودم باشم


من سعی میکنم که خودم باشم
دور از دوچشم قهوه ای مستت
از جام های تهی لب ریز
در کوچه های مبهم بن بستت
من سعی میکنم که خودم باشم
همچون پرندگان هوا آزاد
بر قله های روشن احساس و
گیسو رها شده ای در باد
من سعی میکنم که خودم باشم
زخمی شبیه همین مردم
بی شیله مثل حضرت حوا
در جستجوی گل گندم


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


وقتی قفس برای دل سیر میکشند


خطی عمود در ته یک تیر می کشند

آزادی من است به زنجیر می کشند

سیرم من از حصار دلت قلب لعنتی

وقتی قفس برای دل سیر می کشند

جای مسیح بر صلیب خیابان پیاده رو

چشمی شبیه وحشت آژیر می کشند

سرخ و سیاه بر لبه ی شال سبزشان

چون بر گلوی سیده ها میر می کشند

اوج شب سیاه ولی عکس ماه را

در یک غروب قرمز دلگیر میکشند


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت


شهوت تند زلیخا


چشم یک حادثه اینجاست بیا برگردیم

شرم در خانه مهیاست ، بیا برگردیم

بر تن پیرهن پاره ی اندام شما

شهوت تند زلیخاست ، بیا برگردیم


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت


جرم من

 

جرم من شاید این است

من به یکرنگی خود شک کردم

و شاید چون

آسمان را آبی تر میفهمم

کاش خورشید بیاید پایین

و بگیرد دست یخ کرده ی سرمای تنم را

 که هنوز

بر تن شیشه ای یم می لرزد

 من چنین خواهم بود

و چنان خواهم ماند

یک نفر نیست که گرمای تن من باشد

 در خیابان  شاید روزی

مثل آن روز قشنگ

 قاصدک در کف دستم باشد

 و من آن را به هوا فوت کنم

جرم من شاید این است

 دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد

 

 


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


چقدر مانده تا خدا؟

 

به آفتاب خیره ماند و از شعاع نور گفت

بگو به من بگویمت، چگونه بوف کور گفت

چگونه بوف کور گفت : ستایش خدای را

و بنده ی شما فقط، زعمق تنگ گور گفت

چقدر مانده تا بهشت؟ کلیشه ی همیشگی

چقدر مانده تا خدا ؟کسی زراه دور گفت

فرشته پر زد از زمین تلنگری نداشته

کسی بلند نام او چرا بزور زور گفت؟


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


رو به آیینه های پاک وزلال


لب تو بر لبان دانه ی سیب

بی سبب نیست جان به لب شده ام

شط خورشید در افق جاری

محرم سایه های شب شده ام

رو به آیینه های پاک و زلال

ریشه های گناه می چینم

مردمک های تیره ی چشمو

عکس تاریک ماه میبینم

تو درختی و من جوانه ی سبز

بوی برگ کتاب می آید

زیر رگبار تند موسیقی

آری آهنگ آب می آید


 

نوشته شده توسط صدیقه اسلامی در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت